ادب برابر خدا؛ روش الگويی پيامبران اولوا العزم به هنگام دعا

، سال دوم، شماره دوم، پاييز و زمستان 1389، صفحه 63 ـ 86

Islām va Pazhūheshhāye Tarbīyatī, Vol.2. No.2, Fall & Winter 2010-11

علي حسين زاده*

چكيده

در اين تحقيق، يكي از بهترين روش هاي تربيتي، يعني روش الگويي مورد بررسي قرار گرفته است. اين روش در رفتار انبياي اولوا العزم در برابر خداوند منان به هنگام گفت و گو، درخواست و دعا به پيشگاه حضرت حق مورد دقت قرار گرفته است تا همه بهترين سبك گفت و گو، بهترين نوع سخن در برابر خدا را از اين الگوهاي معصوم(ع)‌ درس بگيرند. در ابتدا، ضمن بحث كوتاهي در باره الگو، به ادب حضرت نوح(ع)، ابراهيم(ع)، موسي(ع)، عيسي(ع) و ادب حضرت محمد(ص) پرداخته ايم. با روش تحليل محتوا، نوع خطاب، افعال قابل استناد به خدا، خواسته هاي اصلي و عناوين برگزيده براي هر دعا، در اين پژوهش مورد بررسي قرار گرفته است.

كليدواژه‌ها: دعا، دعوت، ادب، روش الگوي پيامبران اولوا العزم.

 

مقدمه

يكي از مؤثرترين شيوه‌هاي تربيتي روش الگويي است. نقشي كه انبيا در تبليغ و دعوت اين ايفا مي‌كردند، فراتر از ابلاغ صرف پيام به مردم بوده است. آيات شريف قرآن نشان مي‌دهد كه انبيا تنها به فكر ابلاغ پيام به مردم نبودند، بلكه در راستاي دعوت خويش، همه تلاش خود را براي تغيير رفتار مردم به كار مي‌بستند. حضرت نوح(ع) در طول ايام تبليغ خود، با رساندن پيام به چشم و گوش مردم، وظيفه تبليغي خود را پايان يافته‌ نديد، پس از آن همه سختي و مشقتي كه تحمل كرد و تأثير چنداني بر قوم خود نيافت، از خداوند متعال چاره جويي كرد. وي از خدا خواست روشي بيابد تا دعوتش در دل مردم نفوذ كند. عرض كرد:

پروردگارا، اين‌ها مرا نافرماني كردند و به دنبال كسي رفتند كه ازدياد مال و اولادش جز زيان به بار نمي‌آورد. اين‌ها بسياري راگمراه كردند. خدايا، چه كنم تا دعوتم بر دل آنها اثر كند و در جامعه معصيتي صورت نگيرد و بتي پرستش نشود. خداي من، اگر اين‌ها را رها كني، بندگانت را گمراه مي‌كنند و فرزنداني ستمكار به دنيا مي‌آورند(نوح:21).

اين تنها به حضرت نوح(ع) اختصاص ندارد، بلكه ساير انبياي اولوا العزم نيز خواستار تغييري در درون مردم بودند.

شهيد مطهري مي‌فرمايد:

ممكن است افرادي بپرسند، چرا قرآن اين همه، امر دعوت را كار دشواري تلقي كرده است؟ همه پيام رساني‌ها اين قدر مشكل نيست. پس بايد انواع آن را بررسي كنيم. ابلاغ در يك مرتبه فقط ابلاغ به حس است. بديهي است اين پيامرساني، كار آساني است. ولي آيا پيامبران كه بلاغ مبين دارند، وظيفه آنها فقط اين است كه مطلب را به گوش مردم برسانند؟ چنين نيست، بلكه بالاتر از ابلاغ به حس و ابلاغ به چشم يا گوش، ابلاغ به عقل و فكر است؛ يعني مطلب را بايد طوري بيان كنند تا در عقل نفوذ كند. عقل، دروازهاش بسته است و جز با ابزار و مركب برهان و استدلال و به تعبير قرآن، حكمت، پيامي را در خود نمي‌پذيرد. حال آيا ابلاغ به عقل كافي است؟ نه، اين مرحله اول است. پيام الهي گذشته از اينكه در عقل بايد نفوذ كند؛ بايد در دل‌ها نفوذ كند، يعني بايد در عمق روح بشر وارد شود و تمام احساسات او، يعني تمام وجودش را در اختيار بگيرد. به همين جهت، پيامبرانند كه مي‌توانند بشر را در راه حقيقت به حركت درآورند. پس پيغمبران، گذشته از اينكه پيام خودشان را به عقل مردم مي‌رسانند، كار بزرگتري مي‌كنند كه پيام را به دل مي‌رسانند.1

اين نوع ابلاغ به بيش از انذار و تبشير نيازمند است. معناي جمله «ما ارسلناك الا مبشراً و نذيراً» اين است كه تو در قبال عمل زشت مردم تقصيري نداري. به همين دليل، سخن برخي از مفسران2كه گفته‌اند: «مراد اين است كه ما تو را تنها مبشر مؤمنين و منذر كافرين فرستاده ايم، پس ديگر درباره ايمان نياوردن كفار غم مخور»3 صحيح نيست.

رساندن پيام به عمق وجود انسان‌ها به گونه اي كه آثارش در رفتار آنها جلوه كند، اهميت روش الگويي را بيشتر روشن مي‌كند. الگوها در تعيين رفتار مطلوب نقش فراواني دارند؛ چرا كه مردم به دنبال اين هستند كه به صورت كاربردي براي بروز حالت هاي دروني، رفتار مناسبي را ببينند تا با انجام آن، پاسخ مثبتي به گرايش هاي خود داده باشند.

واژه الگو

واژه «الگو» به معناي روبُر، مدل، سرمشق، مقتدا، اسوه، قدوه، مثال و نمونه است،4 در ميان معاني ذكر شده، مقتدا، اسوه و قدوه مختص انسان است، معناي مشتركي كه براي اين سه وجود دارد، عبارت است از فردي كه به لحاظ ويژگي‌ها و خصوصياتش، صلاحيت يافته تا ديگران از او تبعيت و پيروي نمايند. گرچه واژه الگو، به انسان نمونه اختصاص ندارد، شامل ساير موجودات نمونه نيز مي‌شود، اما با توجه به اين كه در اصطلاح روان‌شناسي و علوم تربيتي، معمولاً واژه «الگو» براي انسان نمونه استعمال مي‌شود، همين واژه را البته با توجه به معناي خاص آن به كار مي‌بريم.

در روان شناسي،اصطلاحات Social learning, Observation learning ,Modeling با اين شيوه مناسبت دارد. «Modeling»، يك فن رفتار درماني است كه براي تغيير رفتار، ضمن يادگيري ادراكي و با فرصت و امكان دادن به فرد، كه از يكي تقليد كند، به كار مي‌رود. همچنين تعريف «روش و شيوه انتخاب از الگوهاي رفتار بدني و كلامي مشهود، الگوهاي خاص رفتار براي تقليد »براي اصطلاح (Modeling) مطرح است. (Observation)5 learning نيز به تغيير نسبتاً مدام در رفتار، كه قسمت عمده اش نتيجه مشاهده رفتار ديگري است، اطلاق شده است.6

با توجه به نقش مهم مشاهده و الگو در يادگيري، نظريه يادگيري اجتماعي شكل گرفت. بر مبناي اين نظريه، كه بر نقش مشاهده، تقليد و الگوبرداري از رفتارهاي مشاهده شده در ديگران مبتني است، شخص مي‌تواند با مشاهده ديگران، از يادگيري بهره مند شود.

در بحث الگو در قرآن مجيد، نه تنها ما به دنبال تغيير و تعديل رفتار، بلكه به دنبال اصلاح نگرش‌ها و انگيزه‌ها نيز هستيم. از سوي ديگر، تبعيت از الگوها به طور صحيح و آگاهانه، مطلوب است و انسان‌ها از تقليدهاي ناآگاهانه و كوركورانه برحذر داشته شده اند. با توجه به آن‌چه بيان شد، روش الگويي در قرآن مجيد را مي‌توان چنين تعريف كرد: ارائه رفتار مطلوب از طريق نقل سرگذشت پيشنيان تا دعوتي عملي براي مردم جهت به كمال رساندن استعدادهاي دروني باشد. اسوه هاي بشري و نمونه هاي متصل به وادي ربوبيت، انسان‌هايي هستند كه به لحاظ استعدادهاي و ويژگي‌ها و منش و شخصيت برترِ، قابل تحسين خود، توجه ديگران را به خويش جلب مي‌نمايند. آنان را وادار به پيروي و تبعيت از خود مي‌كنند؛ چرا كه ايشان در برخورداري از كمالات انساني و تزين به اخلاق و فضايل، سرآمد ديگران هستند.

در علوم تربيتي، يكي از اصطلاحات بسيار رايج،«مدل رفتار»يا الگوي رفتار است كه مراد از آن، طرح و مجموعه رفتاري است كه شخصي آن را دارا است.7 الگو از سويي به طرح‌ها و برنامه هاي گوناگون، اعم از تربيتي، اجتماعي، اقتصادي يا سياسي گفته مي‌شود و از سوي ديگر، به نمونه هاي عيني و خارجي يك طرح عملي و يا اجتماعي، اقتصادي، اخلاقي يا مذهبي، اطلاق مي‌گردد. كاربرد آن در هر دو مورد بسيار است. در علوم اجتماعي Pattern معناي مدل،گونه و هنجار از آن برمي‌آيد. الگو، چيز شكل گرفته در يك گروه اجتماعي است، به اين منظور كه به عنوان مدل يا راهنماي عمل در رفتارهاي اجتماعي به كار آيد.8

از نگاه كاركردي و رواني ـ اجتماعي بايد گفت: الگوها آن شيوه هاي زندگي هستند كه از صوري فرهنگي منشأ مي‌گيرند. افراد به هنگام عمل به طور طبيعي با اين الگوها سروكار دارند و اعمالشان با آنها تطابق مي‌يابد. انسان‌ها از طريق آموزش و جذب، در يك فرهنگ خاص شبكه اي از عادات و واكنش‌هايي كسب مي‌كنند كه موجب تطابق آنان با شيوه هاي كلي رفتار گروه باشد.9 الگو پذيري، تقليد و تربيت، مفاهيمي مرتبط و نزديك به هم مي‌باشند. هر سه مفهوم در روان‌شناسي از جايگاه ويژه اي برخوردارند. الگوپذيري زمينه و مقدمه لازم براي تقليد است، تقليد هم يكي از سازكارهايي است كه تربيت از طريق آن صورت مي‌پذيرد.

قهرمان جويي يا قهرمان پرستي يكي از جلوه هاي رواني است كه در سرشت اوليه بشر نهاده شده است. بشر همواره در پي گمشده اي جستجو مي‌كند، در تكاپو و تلاپوي قهرماني پر شكوه و جلال و پيشوايي درخور ستايش است: «قهرمان پرستي را اصولاً يكي از تجليات اصيل رواني انسان دانسته اند كه در فطرت و نهاد انسان حضوري بارز دارد».10قهرمان، انساني است ممتاز كه در نظر جستجوگر و انتخاب گر خويش، از صفات ويژه يك انسان متعالي، دوست داشتني و شايسته تقليد و پيروي، بهره دارد. امتياز، ويژگي، كمال، بايستگي و شايستگي قهرمان، ممكن است در يك جهت يا در جهات گوناگون باشد. الگو در جوامع مختلف، عامل مهمي در صلاح و فساد جامعه محسوب مي‌شود. مؤمنان همواره انبيا را تجسمي كامل از مكتب يافته اند. علاوه بر اين ، از گفتارشان درس آموخته اند، آنها را قهرمان صحنه هاي مختلف مي‌دانسته اند و به آنان تأسي مي‌جسته اند. با نگاهي گذرا به قرآن، به اسوه هاي متعددي بر مي‌خوريم. حضرت يوسف(ع) اسوه ايستادگي در برابر شهوات است. حضرت ابراهيم(ع) قهرمان توحيد است. حضرت نوح(ع) قدوه مقاومت و پايداري است. حضرت يعقوب(ع) اسوه صبر و تحمل، حضرت اسماعيل(ع) الگوي ايثار و حضرت خاتم(ص) اسوة حسنه و مقتداي همه است. اين‌ روش، يكي از مؤثرترين شيوه هاي تربيت و تبليغ است.

«عملي‌ترين و پيروزمندانه‌ترين وسيله تربيت، تربيت كردن با يك نمونه عملي وسرمشق زنده است. الگو به مردم عرضه مي‌شود تا هر كس به اندازه ظرفيت و استعدادش، از آن شعله فروزان نور برگيرد. اسلام، سرمشق دادن را بزرگترين وسيله تربيت مي‌داند.»11 با توجه به اين كه فضاي تعليم و تربيت زير پوشش عناصر گوناگوني قراردارد كه همه آنها مي‌تواند الگوپرداز و سرمشق ساز باشد، با اين حال هيچ عنصري به اندازه مربي و معلم الگوسوز يا الگو ساز نيستند. در رفتار و رهنمودهاي علمي و نظري معلمان و اصولاً مسئولان تعليم و تربيت مدارس، به رفتار و افكار شاگردان چنان سازمان مي‌دهد كه به صورت الگو و سرمشق زندگاني آنها درآيد. اگر معلمان، فلسفة، تعليم و تربيت مطلوب را كه صرفاً متكي به مطالعات علمي و تحقيقات نظري نيست، بازيابند، متوجه مي‌گردند كه ارزش هاي اخلاقي و انساني، هم وزن با ارزش هاي علوم و يا برتر از آن است. هيچ جامعه اي نمي‌تواند به زندگاني و حيات اجتماعي خود ادامه دهد، مگر آنگاه كه مباني عمومي انسان و الگوهاي عالي را كه سازنده عادات اخلاقي است، شناسايي كرده، خود را موظف به همگامي و هماهنگي با آنها بداند.12

امام صادق(ع) مي‌فرمايد: «مردم را با عمل دعوت كنيد، نه با زبان.»13 همة حركات، سكنات، اشاره‌ها و حتي واژه‌هايي كه از سوي مربي، معلم و مبلغ در خلال انجام وظيفه به كار مي‌رود، به شدت در كودكان و نوجوانان اثر مي‌گذارد. خداوند در آية شريفه 2 سوره صف مي‌فرمايد: «يا ايهاالذين آمنوا لم تقولون ما لا تفعلون.» بايد بين رفتار و گفتار، همساني و همخواني وجود داشته باشد تا گفتار تأثير كند. اين دليلي است بر اهميت بيشتري كه در تربيت الگويي است. بايد با الگو شدن عملي، فضاي پرتفاهم و مناسبي در جامعه ايجاد كرد. در غير اين صورت جوانان جامعه، با ديدن دوگانگي بين شعار و عمل، بسيار سريع از مسئولان جامعه، دل زده شده، از آنها فاصله خواهند گرفت و ديگر نه تنها به سختي به اسوه‌ها و الگوهايي كه مدعي دفاع از آنها هستند، توجه مي‌كنند، بلكه گرايش آنها به قطب مخالف، خود به خود تسهيل مي‌شود. اين مطلب، نشان دهنده اين نكته است كه روش الگويي يكي از مؤثرترين روش هاي تأثيرگذاري است. اگر بزرگان جامعه اي صرفاً بر شعار تكيه كنند عمل آنها همان شعارشان باشد، فرهنگ غالب بر افكار و رفتار عموم مردم، شعار صرف خواهد شد. بنابراين، اگر مي‌خواهيم مردمي را به رفتاري مناسب بكشانيم، بايد نه تنها با گفتار، بلكه با عمل، آنان را دعوت كنيم. حال تربيت الگويي را در ادب انبياي اولوا العزم در برابر خدا در قرآن را بررسي مي‌كنيم.

ادب هيأت زيبا و پسنديده‌اي‌ است كه طبع و سليقه هر مؤمني، سزاوار مي‌داند هر عملي را مطابق آن انجام دهد.

1. ادب حضرت نوح(ع)

يكي از آدابي كه حضرت نوح(ع) در محاوره با قوم خود رعايت مي‌فرمودند، ادب در ثناي الهي بود. اين يكي از مصاديق تبليغ عملي است. از نظر مرحوم علامه طباطبايي، اين نوع ادب در قرآن بسيار زياد است. دست كمي از تبليغ قولي ندارد، بلكه مؤثرتر از آن است.14

خداي متعال از حضرت نوح(ع) در محاوره اي كه ميان او و قومش واقع شده، چنين حكايت مي‌كند:

مردم به حضرت نوح(ع) گفتند: اي نوح، با ما زياد مجادله كردي، اگر راست مي‌گويي بلايي را كه ما را بدان مي‌ترساني بر سرمان بياور. آن حضرت فرمود: مطمئن باشيد كه اگر خدا بخواهد بلا را بر سرتان خواهد آورد. شما نمي‌توانيد خدا را عاجز كنيد. اگر خدا بخواهد شما گمراه باشيد، نصيحت من به شما سودي نمي‌دهد، گرچه فراوان نصيحتتان كنم. اوست پروردگار شما و به سوي او باز خواهيد گشت.(هود: 34)

حضرت نوح(ع) در اين محاوره و گفت وگو، بلا و عذابي را كه مردم فكر مي‌كردند به دست حضرت نوح است و او را به آوردن آن مي‌خواندند تا به خيال خود عاجزش كنند، از خود نفي كرد، به پروردگار خويش نسبت مي‌دهد و با واگذاري مسئله به مشيت الهي، با گفتن كلمه «ان شاء» و پس از آن، با بزرگ دانستن خدا و گفتن «و ما انتم بمعجزين»، ادب را به نهايت رسانيد. حضرت از خداوند با واژه «الله» سخن گفت. واژه «ربي» را در اين جا به كار نبرد؛ زيرا مدلول لفظ «الله» كسي است كه هر جمال و جلالي به سوي او منتهي مي‌شود. حضرت مي‌خواست محوريت خداوند را در همه امور به آنان ابلاغ كند. همچنين تنها به نفي قدرت بر آوردن عذاب از خود و اثبات آن براي خدا اكتفا نكرد، بلكه اين را هم اضافه كرد كه اگر خدا نخواهد كه شما از نصيحت من سودي ببريد، هرگز منتفع نخواهيد شد. وي با اين جمله، نفي قدرت را از خود و اثباتش را براي خدا تكميل كرد. علاوه بر آن، اين نفي را با جمله «هو ربكم و اليه ترجعون» تعليل نمود.15 حضرت، با نشان دادن فقر مطلق در بندگان و مخلوقات، براي مخاطبان خود ثابت كرد كه او در تمام برنامه هايش، الگوي وابستگي به حضرت حق است. با رفتار خود معناي اين جمله را توضيح داد كه «انتم الفقراء الي الله» شما مخلوقات، همه وابسته به خدا هستيد.

از جمله آداب حضرت، ادبي است كه خداي متعال آن را در داستان حضرت با فرزندش نقل كرده و فرموده است: «نوح خداي خود را ندا كرد و چنين عرض كرد: «پروردگارا به درستي كه فرزند من از اهل بيت من است، وعده تو هم حق است و تو احكم الحاكمين هستي».(هود: 45)

رعايت ادب در اين گفتار، به اين است كه حضرت، تنها واقعيتي كه در ذهنش بود، بيان كرد. وي چيزي كه نمي‌دانست مصلحت او در آن هست يا نه هرگز، تقاضا نكرد. ظاهر گفتار نوح(ع) اين است كه مي‌خواهد دعا كند كه فرزندش از غرق شدن نجات يابد. البته شكي در اين نيست، اما از تدّبر در آيات اين داستان، كشف مي‌شود كه حقيقت امر، غير از آن چيزي است كه از ظاهر كلام، استفاده مي‌شود؛ زيرا از يك سو خداوند دستور داده كه او خود و اهل بيتش و همه مؤمنان را سوار بر كشتي كند و آنان را وعده داده است كه نجاتشان دهد. از ميان آنان كساني را كه عذابشان حتمي بوده، استثنا كرده كه يكي از آنان همسر اوست. اما فرزندش در سوار شدن كشتي مخالفت امر پدر كرد. معلوم نيست كه او به دعوت پدر كفر ورزيده باشد و از دعوت او اعراض نموده باشد. پس احتمال مي‌رود كه او نيز اهل نجات باشد. از سوي ديگر، به نوح وحي فرستاده شد و حكم حتمي اعلام شد: «كشتي بساز و در باره كساني كه ظلم كردند، از من درخواست عفو مكن؛ چرا كه آنان غرق شدني هستند.» (هود: 37). سؤال اين است كه آيا مقصود از كساني كه ظلم كردند، خصوص كساني است كه به دعوت نوح كفر ورزيدند، يا مراد مطلق اقسام ظلم است؟ اين نكته مبهم است. گويا همين احتمالات، نوح را درباره فرزندش به ترديد انداخته است و به جهت همين شك و ترديد بود كه حضرت نوح(ع) جرأت نكرد به طور قطع نجات فرزند خود را درخواست نمايد، بلكه سؤال خود را با ترديد و دو دلي مطرح كرد؛ زيرا وي به برخي از عواملي كه در سرنوشت فرزندش مؤثر بودند، آگاه بود.

اين ادبي پسنديده است كه بنده از آن‌چه مي‌داند، تجاوز نكند. چيزهايي كه مصلحت و مفسده‌ آن معلوم نيست، از مولاي خود نخواهد. حضرت نوح(ع) تنها آن‌چه را مي‌دانست و بدان ايمان داشت، بيان كرد. تنها وعده الهي را بيان كرد و چيزي برآن نيفزود. به جهت همين ادب، خداوند نيز او را معصوم و محفوظ نگه داشت و قبل از اين كه كلام نوح تمام شود، به صورت احتمالي اسائه ادبي از او سربزند، خداوند كلام خود «و اهلك» را برايش تفسير كرد. مراد از اهل، اهل صالح است، نه هر خويشاوند، فرزند تو صالح نيست.

شايد هم بتوان گفت: حضرت مي‌دانست كه منظور واقعي از اهل، اهل صالح است. اين منظور پس از استثناي همسر روشن‌تر شد. اما حضرت نسبت به كفر فرزندش علم نداشت. از باب حكم بر ظاهر امر، او را صالح پنداشته بود. خداوند او را نسبت به واقع امر مطلع كرد؛ زيرا با توجه به آيه «ولا تخاطبني في الذين ظلموا انهم مغرقون»، ممكن نيست كه حضرت به نجات فرزند خود با اين كه كافر محض باشد، رضايت دهد. اين مطلب از سخن خود حضرت فهميده مي‌شود كه عرضه داشت: «رب لا تذر علي الارض من الكافرين ديارا.» پروردگار من: هيچ كافري را بر روي زمين باقي مگذار.16 (نوح: 24).

وقتي حضرت نوح(ع) پاسخ خداوند منان را شنيد،‌ پيش از آن كه حاجت خود را بيان كند، با نهايت ادب در مقام توبه، كه در حقيقت شكرگزاري از تأديب الهي است، عرض كرد: «پناه مي‌برم به تو از اين كه درخواستي كنم كه بدان علم ندارم»(هود: 47).

اين رفتار از سوي حضرت نشان مي‌دهد كه انسان در تمام حالات بايد به خداوند منان پناه ببرد. حضرت نوح(ع) در پايان سخن خود، چنين مي‌گويد: «پروردگارا، مرا و پدر و مادر مرا و هر كسي را كه با داشتن ايمان به خانه ام درآيد و جميع مؤمنان و مؤمنات را بيامرز و ستمكاران را جز بر هلاكتشان نيافزا».(نوح: 28) اين ادب الهي است كه پدر، مادر و مؤمناني كه به حضرت ايمان آوردند و به دعوتش گرايش پيدا كردند، از نظر دور ندارد و خير دنيا و آخرت را برايشان بخواهد. حال چرا حضرت ابتدا براي خود دعا كرده عرض كرد: «رب اغفر لي» و براي مردم دعا نكرد؟ آيا اين گونه درخواست، شائبه خودخواهي و نوعي دوري از ادب را تداعي نمي‌كند. در پاسخ بايد گفت: حضرت ابتدا خود را دعا كرد؛ زيرا كسي كه پيشوا و جلودار مردم است، دعا به جان خويش، دعا به حال مردم است.17 پس تقدم و تأخر در دعا نيز روي حساب، طرح و برنامه است. حضرت با انتخاب جملات و گزاره‌هايي مشخص، نحوه درخواست و دعا را به آنان نشان داد.

2.ادب حضرت ابراهيم(ع)

از جمله آدابي كه حضرت ابراهيم(ع) در برابر خداوند متعال رعايت كرده است، ادبي است كه قرآن مجيد آن را چنين بيان فرموده است: «فانهم عدو لي الا رب العالمين» من همه معبودها جز پروردگار عالميان را دشمن خود مي‌دانم(شعراء:79ـ75). آن‌گاه حضرت در مقام توصيف رب العالمين مي‌فرمايد: «پروردگاري كه مرا آفريد، هم او هدايتم خواهد كرد. پروردگاري كه مرا غذا و آب مي‌خوراند... و وقتي بيمار شوم، بهبوديم مي‌بخشد. پروردگاري كه مرا مي‌ميراند، سپس زنده ام مي‌كند. پروردگاري كه اميدوارم خطاهاي مرا در روز جزا بيامرزد.»

در اين كلام، حضرت ابتدا پروردگار خود را به ثناي جميل حمد مي‌كند، آن گونه كه ادب عبوديت اقتضا مي‌كند. اين ثنا، اولين ثناي مفصلي است كه خداوند از آن حضرت حكايت كرده است. در اين ثنا، حضرت كه عنايت پروردگار خود را از ابتداي خلقتش تا زمان بازگشت به سوي او مورد توجه قرار داده، و خود را در برابر او فقير و محتاج محض دانسته به‌گونه‌اي كه قادر بر هيچ كار نيست.

ادب ديگري كه حضرت ابراهيم(ع) مراعات نموده، اين است كه مرض را به خود نسبت داده و گفته است: وقتي كه مريض مي‌شوم، او شفايم مي‌دهد. گرچه مرض هم از حوادث است و از اين نظر بي ارتباط با پروردگار نيست، اما در اين‌جا گويا خواسته چنين ادعا كند كه از خداي متعال كاري كه در قضاوت بنده منفي تلقي شود نيز از خداي جميل صادر نمي‌شود.

دعاهايي كه حضرت ابراهيم(ع) در آخر عمر خود كرده، قرآن كريم از آن حضرت چنين نقل مي‌فرمايد:

پروردگارا اين شهر را شهر امني قرار ده و مرا و فرزندانم را از اينكه بت‌ها را پرستش كنيم، دور بدار. پروردگارا! بت‌ها، بسياري از مردم را گمراه كرده اند. پس هر كس از من پيروي كند، او از من است. و هر كس نافرمانيم كند، تو بخشنده و مهرباني. پروردگارا ذريه خود را در بياباني بي آب و علف در كنار بيت الحرام تو سكونت دادم. خدايا براي اين‌كه نماز اقامه كنند. پس تو دل‌ها را از مردم به سوي ايشان معطوف بدار. و از ميوه‌ها روزيشان فرما، شايد كه تو را شكر گذارند. پروردگار ما! به درستي كه تو مي‌داني آن‌چه را كه ما پنهان مي‌داريم و آن‌چه را كه آشكار مي‌سازيم. چيزي در زمين و آسمان بر خدا پوشيده نيست. سپاس خداي را كه در سنين پيري اسماعيل و اسحاق را به من داد. خداي من به تحقيق شنواي دعا است. پروردگارا مرا و ذريه ام را اقامه كننده نماز قرار بده. اي پروردگار ما! دعايم را قبول فرما. پروردگارا ! مرا و پدر و مادرم را و جميع مؤمنان را در روزي كه حساب بر پا مي‌شود، بيامرز.(ابراهيم: 36 ـ 41)

ادبي كه حضرت ابراهيم(ع) در اين دعا به كار برده، اين است كه در بيان حوايج خود، اهداف شروع خود را به‌گونه‌اي ادا مي‌كند كه هر كس مي‌تواند از آن پي ببرد كه حضرت تا چه اندازه به رحمت پروردگارش اميد داشته است. به عنوان مثال، پس از اين كه عرض مي‌كند: «من و فرزندانم را از اين كه پرستش بت‌ها كنيم، دور بدار»، غرض خود را اين گونه بيان مي‌كند:

پروردگارا! به درستي كه آنها بسياري از مردم را گمراه كردند. بيان اين هدف در دعاي حضرت، بيانگر اين نكته است كه در انتظار تعليم و فرمان حضرت حق است و خود را موظف مي‌داند تا منتظر دستور حق باشد. و آمادگي خود را براي هدفي كه خدا مي‌خواهد، يعني هدايت مردم اعلام نمايد.

همچنين پس از اين‌كه عرض كرد: «پروردگارا، اينك من ذريه خود را در بياباني بي‌آب و علف در كنار بيت الحرام تو سكونت دادم، پس دل‌هايي از مردم را به سوي آنان معطوف بدار و از ميوه‌ها روزيشان فرما»، هدف خود را چنين بيان مي‌كند: «شايد آنان تو را شكر گزارند». ابراز هدفي مقدس و بزرگ، براي هر خواسته اي نشانگر ادب درخواست كننده است.

ادب ديگري كه حضرت ابراهيم(ع) در كلام خود رعايت كرده، اين است كه در بيان هر حاجتي كه مطرح كرده، اسمي از اسماي حسناي الهي را از قبيل«غفور»،«رحيم» و «سميع الدعا» بيان كرد. اسم شريف «رب» را در تمامي آن حوايج، تكرار كرده است؛ زيرا ربوبيت خدا واسطه ارتباط بنده با خداي خود و فتح باب در هر دعا است.

ادب ديگر آن حضرت، اين است كه عرض كرد: «و هركس نافرمانيم كند، به درستي كه تو بخشنده و مهرباني.» يعني نفرين به جان آنان نكرده، بلكه پس از كلام خود، دو اسم از اسماء الله را، كه واسطه شمول نعمت سعادت بر هر انساني است، يعني«غفور» و «رحيم» را بيان كرده است؛ زيرا دوستدار نجات امت خود و گسترش جود پروردگار خود بود.

حضرت ابراهيم(ع) پس از ثناي الهي در دعاي خويش چنين مي‌گويد:

پروردگارا! مرا حكمي ببخشاي و به صالحين ملحقم ساز و براي من در ميان آيندگان نام نيك و ذكر جميلي مرحمت فرما و مرا از ورثه بهشت نعيم قرار ده و پدر مرا بيامرز كه وي از گمراهان بود و مرا در روزي كه همه مبعوث مي‌شوند،رسوا مساز.(شعراء: 82 ـ 86)

ادبي را كه حضرت ابراهيم(ع) در اين دعا رعايت كرد، اين است كه خواسته خود را با اسم «رب» شروع كرده است. اين امر بيانگر اين معنا است كه مدبر همه عالم خداست. پس از آن، تنها نعمت هاي حقيقتي و پايدار را درخواست نمود كه سرآمد آنها، «حكم» يعني شريعت و پيوستن به صالحان و نام نيك در ميان آيندگان است. اين ادب بيانگر اين است كه از بزرگان خواسته كوچك نداشته باشد.

در اين جمله كوتاه، «رب هب لي من الصالحين»، حضرت چند جهت را مد نظر قرار داده است: يكي اين‌كه از خداوند فرزند طلب كرده است. ديگر اين‌كه از شّر اولاد ناخلف به پروردگار خود اعتصام جسته است. سوم اين‌كه دعاي خود را از وجهه يك درخواست دنيايي، به يك چهره معنوي مبدل كرده و در نتيجه، دعايي خدا پسندانه مطرح كرده است.18

اين‌گونه دعا كردن حضرت، به صورت عملي به مردم مي‌آموزد كه چگونه دعا را شروع كنند و چه جملاتي را به كار برند و چه نوع درخواستي را مطرح كنند كه هم خواسته هاي دنيايي برآورده شود و هم نتيجه اخروي پيامد آن باشد.

3.ادب حضرت موسي(ع)

قرآن كريم در موارد متعددي از حضرت موسي(ع) برخوردها و تنش‌هايي را بازگو كرده است. آنگاه كه حضرت در مصر بود، آن مرد قبطي را با ضربه اي كشت و براي كشتن او نيز دليل محكمي داشت. با اين حال، وقتي راه هاي مقابله با رفتارهاي منفي را بررسي كرد و زمينه حل مشكل را با راهي بهتر از آن‌چه انتخاب كرده بود، ممكن دانست، با پذيرش مسئوليت كار خود و اين كه مي‌توانست راه بهتري را برگزيند، به درگاه خداوند چنين عرضه داشت: «پرودگارا به درستي كه من به خود ستم كردم. پس ببخشاي بر من و خداوند بر او بخشود؛ زيرا او بخشنده و مهربان است.»(قصص: 16) ادب بنده اقتضا مي‌كند در مقام بندگي، به نقص كار خود بيشتر توجه داشته باشد، گرچه كارش مجاز باشد.

يكي از آداب درخواست از خداوند اين است كه بنده فقط عرض حال كند و كلماتي به زبان نياورد كه از آن برداشت شود كه درصدد است خداوند را به روند اجابت درخواست رهنمون كند. به همين دليل، حضرت پس از آن كه از مصر بيرون آمد و وارد مدائن گرديد، براي دختران حضرت شعيب از چاه آب كشيد و با شكم گرسنه در سايه درختي آرميد. به درگاه خداوند كريم ابراز حاجت كرد و به خواسته خود چشم دوخت و عرضه داشت: «پروردگارا، به هرچه كه بر من نازل كني، چه اندك و چه بسيار، محتاجم» (قصص: 24). تشخيص الگوي برآوردن خواسته من به عهده تو است. وظيفه من ابراز حالتي است كه در درون من ايجاد شده است. من بيش از اين نمي‌گويم تا شائبه بي ادبي استشمام شود.

يكي ديگر از دعاهاي حضرت موسي(ع)، دعايي است كه آن حضرت، در نخستين روز بعثت خود و دريافت اولين وحي آسماني داشت كه خداي متعال آن را چنين حكايت نموده است: «موسي گفت: پروردگارا! شرح صدرم ده و كارم را آسان ساز و گره از زبانم بگشاي تا گفتارم را بفهمند»(طه: 35). آنگاه حضرت براي اين‌كه اين نكته را برساند كه دنبال منفعت شخصي نيست و منظور وي نفع عمومي است، گفت: «كي نسبحك كثيراًك» «غرضم از اين درخواست‌ها اين است كه من و همه بندگانت، تو را بسيار تسبيح گفته و بسيار ذكر گوييم».

بيان همه فجايع يك فرد و تفصيل آن، نوعي بي توجهي به مقام مخاطب و دوري از ادب است. به همين دليل، انسان هاي مؤدب بازگو كردن همه حوادث واقعي را براي مقام بالاتر خود، مناسب نمي‌بينند. گاهي كه چاره اي جز بازگو كردن نداشته باشند، عذرخواهي مي‌كنند. از اين‌رو، حضرت وقتي از قوم خود نااميد شد، بر قوم خود نفرين كرد. تفصيل جنايات و فضايح فرعونيان را ذكر نكرد و به اجمال گفت: «خدايا، اين‌ها بندگانت را از راه راست بيرون مي‌برند. پس نعمت‌ها را از آنان بگير و به آنان فرصت سوء استفاده نده.» البته حضرت به اين نفرين اقدام نكرد، مگر بعد از آن‌كه تشخيص يقيني داد كه نابودي فرعونيان مطابق مصلحت دين و دينداران است. در اين راستا به ظن و حدس پناه نبرد و اين نيز بخشي از آداب ضروري به هنگام گفتگو با خداست.

«پروردگارا: به درستي كه تو به فرعون و فرعونيان در حيات دنيا زينت و اموال دادي. پروردگارا! تا بندگانت را از راه تو، به ضلالت بكشانند. اي پروردگار ما، اموالشان را مانند سنگريزه از حيّز انتفاع ساقط كن و بر دل هايشان مهر نه تا قبل از ديدار عذاب دردناك، ايمان نياورند.»(يونس: 89)

ادب ديگري كه حضرت موسي(ع) رعايت نمود، اين بود كه در اين نفرين، با اين‌كه خيلي طولاني نبود، بسيار تضرع نمود، استغاثه جست و نداي «ربنا» را تكرار نمود.

پس از آن‌كه حضرت هفتاد نفر از مردان قوم خود را براي ميقات انتخاب كرد و صاعقه آنان را هلاك كرد، دوست داشت آنان زنده شوند. گرچه ايشان اين خواسته را به زبان نياوردند، اما از لحن سخنشان فهميده مي‌شود كه در آن موقعيت مي‌خواستند كه آنها زنده باشند. حضرت براي آن كه غضب خدا را به رحمت مبدل سازد، ابتدا به صراحت درخواست بخشش كرد.

موسي از قوم خود براي ميقات ما هفتاد نفر را انتخاب كرد. وقتي صاعقه آنها را هلاك نمود، موسي عرض كرد: پروردگارا! تو اگر قبل از اين هم مي‌خواستي آنها را هلاك كرده بودي، اما آيا ما را به جرم پيشنهاد سفهاي قوم هلاك مي‌كني؟ من اين صاعقه را جز امتحاني از ناحيه تو نمي‌دانم. با اين آزمايش، گمراه مي‌كني هر كس را بخواهي و هدايت مي‌كني هر كه را بخواهي. تو وّلي مايي. ببخشاي بر ما و رحم كن به ما كه تو بهترين رحم كنندگاني و براي ما در اين دنيا و در آخرت حسنه بنويس؛ چرا كه ما به سوي تو هدايت يافتيم».(اعراف: 156)

در اين دعا، حضرت با جمله «ببخشاي بر ما....» سخن آغاز كرد. با اين نمونه سخن، فوران غضب الهي را تسكين داد. شايد به اين وسيله بتواند زمينة بقاي نعمت آماده سازد. اين ادب زيبا، موجب شد حضرت به گرفتن حاجت خود موفق گردد. در حالي كه، آن حاجت را به زبان نياورده و زنده شدن قوم خود پس از هلاكت را به طور صريح از خداوند درخواست نكرده بود. همچنين وقتي حضرت از ميعادگاه برمي گردد، در حالي كه غضبناك بود و با هارون برخورد تندي داشت، در برابر خداوند با لحني، كه پذيرش تقصير را به همراه داشت، گفت: «پروردگارا، بر من و برادرم ببخشاي و ما را در رحمت خود داخل كن و تو مهربان‌ترين مهرباناني»(اعراف: 151).

حضرت به هنگام سرپيچي قوم خود از ورود به سرزمين مقدس، خطاب به خداوند عرض كرد: «من فقط مالك خود و برادرم هستم و قوم من از من شنوايي ندارند. پس ميان من و اين قوم فاسق جدايي بينداز»(مائده: 25).

ادب زيبايي كه در اين آيه به كار رفته، اين است كه حضرت با اين كه غرض خود را بيان مخالفت هاي شنيع و نافرماني هاي زننده قوم خودش بود، اما اين غرض را صريحاً بيان نكرد، بلكه از آن به صورت كنايه سخن گفت و عرض كرد. «پروردگارا، من مالك جز خود و برادرم نيستم.» منظور از مالكيت، مالكيت در اطاعت است.

براي اين‌كه موقعيت سخت حضرت را در اين داستان شناسايي كنيم، بايد درك دقيقي از واقعه داشته باشيم. قرآن كريم صحنه را اين گونه ترسيم مي‌كند:

پس موسي پر از خشم و اسف به قوم خود بازگشت و گفت: اي مردم آيا نبود كه پروردگارتان وعده نكويي به شما داد؟ آيا مدت مفارقتم از شما طول كشيد يا خواستيد غضبي از پروردگارتان را به جان خود بخريد كه چنين ناروا عهد مرا شكستيد؟ (طه: 86)

چنان كه از سياق آيات پيدا است، حضرت در مراجعت خود از كوه طور به سوي قوم خود، با اين‌كه سرشار از غيظ و غضب بود، ولي در توجه دادن آنان به پروردگار، رعايت ادب نمود؛ چون گفت: «الم يعدكم ربكم». حضرت از كلمه «رب» استفاده كرد، حتي از ضميري كه به حضرت حق برگردد، در اين موقعيت استفاده نكرد؛ زيرا چون به كارگيري ضمير در چنين حالت‌هايي از ادب فاصله دارد.

قوم حضرت موسي(ع) در اين داستان، ظلم بزرگي مرتكب شدند و زلزله مهيبي ايشان را هلاك كرد؛ چرا كه درخواست ديدن خدا را كردند و به شنيدن صداي خدا قناعت نكردند. طبق معناي آيه 55، سوره بقره، كه سخني را از قوم ايشان نقل مي‌كند، مي‌فرمايد: «و اذ قلتم يا موسي لن نؤمن لك حتي نري الله جهره»، شما گفتيد: ما به تو ايمان نمي‌آوريم، مگر اين كه خدا را آشكارا ببينيم. موسي(ع) چون مي‌ديد اگر تنها به ميان قوم خود برگردد و خبر مرگ همراهان را براي ايشان ببرد، او را به قتل آنان متهم خواهند كرد و از دين، بيرون خواهند رفت و دعوتش به كلي از بين خواهد رفت، مي‌خواست كه دوباره افرادي، كه براساس زلزله از بين رفته بودند، زنده شوند. اما از آن جايي كه موقف و موقعيتي كه داشت اجازه نمي‌داد غرض خود را صريحاً به زبان آورد و همراهان خود را به خاطر آن معصيت بزرگي كه مرتكب شدند و در نتيجه، مورد غضب شديد الهي قرار گرفتند و هلاك گرديدند، مستحق نمي‌ديد كه بار ديگر عنايت الهي دستگيرشان شود و چشم به دنيا باز كنند. مي‌خواست به طور صريح به زبان نياورد، بلكه براي اين كه رحمت خدا را بر غضبش غلبه دهد و رأفتش را برانگيزد، گفت: رب (خداي من) «لوشئت اهلكتهم من قبل.» (اعراف: 155)، مي‌توانستي قبل از اين، همه ما را هلاك كني و اگر قبلاً چنين كاري صورت مي‌گرفت، من به قتل همراهان متهم نمي‌شدم. براي اين‌كه ادب را رعايت كرده باشد، به صورت استفهام گفت: از شأن تو و رحمت تو دور است كه مردمي را به خاطر اعمال سفهاي آنان مؤاخذه فرمايي. «اتهلكنا بما فعل السفهاء منا». پس از همه اين‌ها باز حاجت خود را صريحاً اظهار نكرد و با تذلل و شرمساري گفت:«سرپرست ما تويي. ما را بيامرز و به رحمت آر كه تو از همه آمرزگاران بهتري»(اعراف: 155).

حضرت موسي(ع) در اين جملة كوتاه، حاجت و دعاي خود را در ميان دو صفت از صفات خداي متعال، يكي صفت ولايت، كه مخصوص به مقام ربوبي است و يكي آمرزش او، كه بهترين آمرزش‌‌ها است، قرارداد. سپس حاجت خود را درخواست نمود و چنين گفت: «فاغفر لنا وارحمنا» «ما را بيامرز و به ما رحم كن» و اين بهترين حاجتي است كه خدا درخواست آن را از بندگان خود مي‌پسندد. حضرت موسي(ع) بيان اين دو صفت را كافي دانست، از اين كه به حاجت اصلي خود، يعني زنده كردن همراهان تصريح كند، ابا داشت و خواست تا با تصريح نكردن به آن، اظهار تذلل و شرمساري نمايد وگرنه شكي نيست كه مقصودش از اين كلام، اظهار حاجت خود بوده، اگر چه بدان تصريح نكرده است.

قرآن درباره اين مطلب، مي‌فرمايد: «ثم بعثناكم من بعد موتكم لعلكم تشكرون؛ «ما شما را پس از مرگتان زنده كرديم تا شايد سپاسگزار باشيد.» (بقره:56) خداوند همراهان موسي را زنده كرد. معلوم است كه اگر استجابت دعاي موسي در كار نبود، خداوند مردمي را كه به عذاب خود هلاك كرد، دوباره آنان را زنده نمي‌كند.19در اين‌جا حضرت، با كنايه خواسته اش را بيان كرد و اين، هم به ادب نزديك است و هم يكي از شيوه‌هايي است كه موجب مي‌شود مخاطب در پاسخگويي مثبت، رغبت بيشتري براي اجابت احساس كند و پاسخ مثبت بدهد.

برخي در اين فكر هستند كه همه رفتارهايي را كه در طول عمر از آنان صادر مي‌شود، توجيه نمايند. حتي رفتارهايي كه پس از بررسي، به قبح آن پي برده اند، به نحوي توجيه كرده و به گناه، خطا و يا ترك اولي اعتراف نكنند. اين حالت را از حضرت موسي(ع) سراغ نداريم، بلكه بر عكس هر جا نقصي در كارش بوده، آن را پذيرفته و بدان اعتراف كرده است. از اين رو، هنگامي كه طبق فرمان الهي با برادرش هارون به سوي فرعون حركت كردند، گفتند: ما فرستاده پروردگار جهانيان هستيم، با ما بني اسرائيل را بفرست و دست از به بردگي گرفتن آنها بردار، فرعون به حضرت گفت: «مگر تو را به هنگامي كه نوزاد بودي، نزد خويش پرورش نداديم؟ و سال‌ها از عمرت را ميان ما به سر نبردي؟ سرانجام، آن كار را، كه نمي‌بايست انجام مي‌دادي، انجام دادي و تو از ناسپاسان بودي»(شعراء: 18 و 19).

اين سخن نوعي اعتراض از سوي فرعون به حضرت موسي(ع) است. و منظور فرعون اين بود كه تو فكر كرده اي ما تو را نمي‌شناسيم؟ مگر تو همان نيستي كه ما در آغوش خود تو را بزرگ كرديم. ما اسم و رسم تو را مي‌شناسيم و خاطرات تو در ذهن ما هست كارهايي را كه كرده اي، فراموش نمي‌كنيم. حال چه شده است كه يك مرتبه از رسالت سخن مي‌گويي؟ تو چگونه با سابقه تاريكي كه داري، ادعاي نبوت مي‌كني؟

حضرت موسي(ع)، در پاسخ فرعون فرمود:

آن كار را هنگامي كردم كه از راه بيرون بودم و چون از شما بيم داشتم، از
دستتان گريختم. پروردگارم به من فرزانگي و دانش بخشيد و مرا از پيامبران قرار داد.
آيا اين نعمتي است كه تو بر من مي‌نهي كه پسران بني اسرائيل را به بردگي گرفته‌اي؟ (شعراء: 20،21،22).

در اين‌جا حضرت ابتدا كاري كه به او نسبت دادند، پذيرفت و بدان اعتراف كرد. با اين كه، اولين سخن فرعون اين مسئله نبود. او ابتدا مسئله پرورش حضرت در دامان خود را مطرح كرده بود و اين كه تو چه طور از پيامبران شدي؟ حضرت ابتدا به اين سؤال پاسخ نداد، بلكه سراغ لغزش خويش رفت.

اين آيات سه گانه، پاسخي است كه موسي(ع) به اعتراض فرعون داد. از تطبيق اين پاسخ با اعتراضي كه فرعون كرد، برمي آيد كه موسي(ع) اعتراض فرعون را تجزيه و تحليل كرده و از آن سه اشكال فهميده، در نتيجه به هر سه پاسخ گفته است: اول اين‌‌كه فرعون از رسالت وي استبعاد كرد و گفت: چنين چيزي ممكن نيست، مگر ممكن است كسي كه ما سوابق او را كاملاً مي‌شناسيم و مي‌دانيم فردي است چنين و چنان، رسول خدا شود؟ كه جمله «الم نربك فينا وليداً و لبثت فينا من عمرك سنين»، متضمن آن است. دوم اين‌كه عمل او را زشت دانست و او را مفسد و مجرم خواند. جمله: «فعلت فعلتك التي فعلت»، متضمن اين معنا است. سوم اين‌كه بر او منت نهاد كه تو يكي از بردگان مايي. جملة «و انت من الكافرين»، به آن اشاره دارد. طبع كلام اقتضا مي‌كرد كه نخست حضرت از اشكال دوم ، سپس از اعتراض اول و در پايان از اعتراض سوم، پاسخ گويد. ولي موسي(ع) همين گونه پاسخ داد. پس جمله «فعلتها اذاً و انا من الضالين»، پاسخ اعتراض دوم او است كه موسي(ع) را مجرم دانست و جرمش را بزرگ جلوه داد؛ به اين دليل كه به اصطلاح، احساسات عليه او تحريك نشود، حضرت موسي(ع) نامي از كشتن نبرد تا قبطيان حاضر در جلسه متأثر نشوند.20

اعتراف به لغزش و خطا در آن‌جا كه فرد در تطبيق كلي بر مصداق و تطبيق نظريه بر عمل خطا كرده باشد، نه تنها نقصي براي معترف به حساب نمي‌آيد، بلكه مقتضاي حكمت است. پذيرش خطا در برابر مردم انسان را براي پذيرش خطا در برابر خدا آماده‌تر مي‌سازد؛ زيرا خدا را مالك و صاحب حق اصيل و مطلق مي‌داند.

از سرگذشت زندگي حضرت موسي(ع) چنين استفاده مي‌شود كه براي رعايت ادب در برابر خداوند، بايد از كلماتي چون «رب» استفاده كرد و براي درخواست از خدا، منفعت عموم را در نظر گرفت و در بيان آن‌چه مايه بي آبرويي ديگران مي‌شود، به اختصار ردً شد و درخواست هرچند كم باشد، بايد با حالت تضرع، خضوع و خشوع همراه باشد. گاهي لازم است با كنايه سخن گفته شود تا ادب بيشتري مراعات گردد. در همه موارد حتي جايي كه انسان به شدت ناراحت است، بايد در به كار بردن نام خدا، نهايت دقت را داشته باشد. از طرفي نيز بايد به خطا و لغزش اعتراف كرد.

4.ادب حضرت عيسي(ع)

حضرت عيسي(ع) پس از تولد، براي آرامش خاطر مادر و دور كردن سرزنش هاي قوم از حضرت مريم، شروع به سخن كرد. اولين سخنش اين بود كه: «اني عبدالله»، «من بنده خدا هستم.» ابوالمحاسن گويد: «چون حضرت مريم اشارت به عيسي كرد كه اين حال از وي پرسيد، در اين وقت، مردم سنگ‌ها برگرفته بودند كه مريم را سنگسار كنند؛ چون عيسي به سخن درآمد، گفتند: آن امر عظيمي است. از او پرسيدند: يا غلام من انت؟ توكيستي؟ عيسي از آنها روي بگردانيد، زكريا(ع) آمد و گفت: اي غلام، اگر تو را در سخن گفتن دستوري داده اند، با من بگوي كه تو كيستي؟ عيسي گفت: «اني عبد الله»؛ «من بنده خدايم.»21 اين اولين سخني بود كه حضرت به كار برد تا ثابت كند افتخارش به عبوديت خدا است. نه تنها خود به اين اعتراف زيبنده شد، كه به ديگران نيز امر فرمود تا اين زينت را برگيرند. آن جا كه گفت: «اي بني اسرائيل! خداوند را كه پروردگار من و شما است بپرستيد.»(مائده: 72). سرلوحه راه و رسم زندگي در مكتب حضرت عيسي مسيح، عبادت و بندگي خدا است. حضرت در سخنانش اين مطلب را عملاً به ديگران نشان داد. از جمله آيات قرآن، گفت وگويي است كه حضرت عيسي(ع) با پروردگار خويش داشته است. قرآن آن را چنين حكايت مي‌كند:

به ياد آور زماني را كه خداوند فرمود: اي عيسي بن مريم، آيا تو به مردم گفتي من و مادرم را غير از خدا دو معبود خود بگيريد. عيسي گفت: خدايا! تو منزهي. براي من سزاوار نيست آن‌چه سزاوار و حق من نيست، بگويم. اگر گفته بودم، به تحقيق تو مي‌دانستي. تو مي‌داني آن‌چه در من است و من نمي‌دانم آن‌چه در وجود تو است، به درستيكه تو بسيار غيب مي‌داني. من به آنها نگفتم جز آن‌چه تو امر كردي، اينكه خداي من و خداي خودتان را عبادت كنيد. من تا زمانيكه در ميان آنان هستم، شاهد رفتار آنهايم. پس چونكه من را از آنها بگيري، تو خود رقيب آن‌هايي و تو بر هر چيز شاهدي. اگر آنها را عذاب كني، به درستي كه آنها بندگان تو هستند. اگر آنها را ببخشي، بهدرستي كه تو عزيز و حكيمي.(انعام: 117،118)

حضرت عيسي(ع) در اين كلام، رعايت ادب را از اين جا آغاز كرد كه:

اولاً خداي متعال را از آنچه لايق ساحت اقدس او نيست، منزه دانست و قبل از آن‌كه خود را از آن‌چه به او نسبت داده اند، منزه بداند، خداوند را از داشتن اين نسبت منزه داشت.22

ثانياً، حضرت به جاي آن كه بگويد «من چنين سخني نگفتم»، مي‌گويد: من كوچكتر از آن هستم كه كسي درباره اش توهم كند كه چنين حرفي را زده ام تا نيازمند به انكار باشد. براي من شايسته نيست چيزي را كه حق من نيست، بگويم.

ثالثاً، با اين سخن كه مگر مي‌شود كسي چيزي بگويد و از محدوده علم خدا، كه به جميع غيب محيط است، بيرون باشد. حضرت خداي جل و علا را بزرگ مي‌شمارد. از اين‌رو، مي‌گويد: اگر من چنين سخني را گفته بودم قبل از همه، خدا نسبت به آن آگاه بود. خداوند آن‌چه را كه در ما وجود دارد مي‌داند، اما ما از آن‌چه در وجود حق است، بي خبريم.

رابعاًً، حضرت مي‌گويد: من فرمانبردار محض خدايم. آن‌چه امر فرموده بود، انجام دادم و آن، شعار عبوديت حق بود.

خامساً، حضرت مي‌گويد: ولايت، فرمان و دستور از آن خداست. خداوند منان تا به حال به من امر كرده بود در ميان آنها باشم و من مطيع بودم و حال هر آن‌چه دستور فرمايند، امتثال خواهم كرد.

در جاي ديگر، وقتي حواريون اصرار كرده و درخواست مائده نمودند، حضرت را در تنگناي سؤال از ذات مقدس حق قرار دادند، حضرت عرض كرد:«بارپروردگارا! براي ما مائده‌اي از آسمان نازل فرما كه عيدي براي امروزيان و آيندگان و معجزه اي از تو باشد و به ما روزي ببخش كه تو بهترين روزي دهندگاني»(مائده: 114).

با بررسي سخن حضرت به اين نكته مي‌رسيم كه چه تفاوت چشمگيري ميان كلام حواريان و كلام حضرت عيسي(ع) است. حضرت عيسي(ع) اين مائده را،

اولاً، به عنوان «عيدي» كه به او و امتش اختصاص داشته باشد، عنوان نموده است.

ثانياً، سخنان طولاني حواريان را درباره فوايد نزول آن، از قبيل اطمينان دلهايشان و علمشان به صدق گفتار مسيح و شهادتشان بر مائده همه را با جمله كوتاه «و آيه منك» خلاصه كرده. اين خلاصه گويي در برابر مقام والايي ربوبي ادب به شمار مي‌آيد.23

ثالثاً، چون بيان اين درخواست بر حضرت عيسي(ع) بسيار سنگين بود، حضرت در واقع در تنگناي اين عمل قرار گرفته بود با تركيب «اللهم ربنا» درخواست خود را آغاز نمود. درحالي كه، ساير انبيا، دعاي خود را تنها با كلمه:«رب»شروع مي‌كردند. اين زيادتي در دعاي حضرت، براي رعايت ادب نسبت به موقعيت دشوارتر خود بود.

رابعاً، «غرض خوردن» را كه حواريون مقدم بر همه اغراض خود بيان‌كرده بودند، حضرت آن را در آخر بيان كرد و از طرفي لباس زينت برآن پوشانيد. پس از آن كه گفت: «و ارزقنا» در ذيل آن اضافه كرد: «انت خير الرازقين؛ تو بهترين روزي رسان هستي»؛ تا به وجهي ثناي الهي نيز باشد.24 با اين نوع سخن گفتن، حضرت به صورت عملي و الگويي به قوم خويش فهماند كه در برابر خداوند مقتضاي ادب آن است كه بايد با عناوين مناسب از خداوند منان تجليل به عمل آورد و درخواست‌هايي كه از اهميت بيشتري برخوردار است، با بيان اثرات معنوي مطرح نمود.

5. ادب حضرت محمد(ص)

از آن‌جا‌كه حضرت محمد(ص) مؤدب به ادب الهي است، آن‌چه را كه خداوند دستور فرمايد، آن را دقيق اجرا مي‌كند. دستورات قرآن در مرحله عمل پيامبر، ادب عملي اوست. قرآن كريم به حضرت محمد(ص)، براي دعا به چند نكته اشاره مي‌كند: يكي شكل و ساختار دعا و ديگري مفهوم و محتواي درخواست است. خداوند متعال خطاب به حضرت مي‌فرمايد: «و بگو پروردگارا مرا به درستي به مدينه درون آور و به درستي از مكه بيرون بر و براي من از سوي خويش سلطه اي نيرومند بر دشمنان قرار بده»(اسراء: 80)؛ يعني در جهت شكل و نحوه دعا ابتدا وابستگي خويش به حق را خاطر نشان كن و براي همه روشن كن كه تدبير همه كارهاي من به دست با كفايت حضرت حق است. آن‌گاه در محتوا به رموز اصلي پيروزي در هر كار اشاره كن. راه و روش صحيح اين است:

اولاً، فكر، گفتار و عمل از هرگونه تقلب، خدعه نيرنگ و هرچه برخلاف صدق و راستي است، پاك باشد.

ثانياً، نه تنها در شروع كار كه در ادامه تا پايان كار اين صداقت همواره محفوظ بماند.

ثالثاً، بگو من تنها هستم و به تنهايي كاري نمي‌توان انجام داد و با اتكا بر قدرتم در برابر اين همه مشكل پيروز نخواهم شد. خدايا، تو مرا ياري كن و ياوراني براي من فراهم ساز، به من منطقي نيرومند، دلايلي روشن، دوستاني جانباز، اراده اي قوي و عقلي سرشار، كه همه از ياوران من در اين راه خواهند بود، مرحمت فرما. اين‌ها سه عامل براي نيل به پيروزي است.

خواجه عبدالله انصاري مي‌گويد:

جماعتي از مفسران، اين آيه را براي ورود حضرت به مدينه و خروج ازمكه ذكر كردهاند. بعضي ديگر آيه را به سال فتح مكه مربوط مي‌دانند كه ورود و خروج از مكه مراد است. عدهاي دخول در رسالت و خروج از آن را منظور آيه دانسته‌اند. بعضي وجوهي ديگر بيان كرده‌اند.25

هر ورود و خروجي بايد با اين سه عامل همراه باشد. گرچه مفسران مواردي را به عنوان شأن نزول آيه بيان كرده اند، اما مورد مخصص نيست. اين درخواست با چنين محتوا و ساختاري، آن هم قبل از اذان صبح، كه زمان تهجد و شب زنده داري است، به اجابت مي‌رسد. خداوند آن حضرت را از خطرات مصون مي‌دارد. از اين‌رو، حضرت محمد(ص) با امتثال اين امر، به مردم نحوه دعا را بيان كرد و عملاً رفتاري را كه سرمشق براي امت باشد، به آنها نشان داد.

نتيجه‌گيري

روش انبياي اولوا العزم در قرآن به هنگام درخواست از خداوند منان به صورت عام، اين بوده است كه حضرت حق را با عنوان «رب» مخاطب قرار داده و خواسته خود را بيان مي‌كرده‌اند. اين مي‌تواند بيانگر اين نكته باشد كه تناسب برآورده شدن حاجات و رعايت ادب در گفت و گوي با خدا، به اظهار بندگي و پذيرش ربوبيت حق است. شايد اين توحيد در مقايسه با توحيد در خالقيت و امثال آن، از مرتبه بالاتري برخوردار باشد و بيانگر اين معنا است كه مدبر همه عالم خداي منان است. ربوبيت خدا واسطه ارتباط بنده با خداي خود و فتح باب هر دعا است. اين اهميت به حدي است كه عمده ادعاي مشركان، شرك در ربوبيت است. اين را از آيات قرآن و سرگذشت انبيا با قوم خود مي‌توان فهميد.

ادب ديگر اين است كه انسان تنها نعمت‌هاي حقيقتي و پايدار را، كه سرآمد آنها «حكم» يعني شريعت و پيوستن به صالحان و نام نيك در ميان آيندگان است، از خداي منان درخواست نمايد؛ چرا كه درخواست‌ها اگر به امور كم ارزش منحصر شود، مقام درخواست شونده نيز به همان تناسب به چشم مي‌آيد.

ادب ديگر اين است كه انسان تنها واقعيتي را كه در ذهنش نقش مي‌بندد، بيان كند. چيزي را كه نمي‌داند مصلحت او در آن هست يا نه، تقاضا نكند. پس هرگاه از خداوند چيزي طلب مي‌كند، يا بداند به طور مسلم از امور مطلوب است يا اگر ممكن مي‌داند كه به مصلحتش نباشد، از خداوند بخواهد كه با عنايت به مصلحتش دعا را در حق او مستجاب كند. هيچ بنده اي نبايد از آن‌چه مي‌داند، تجاوز كند و چيزهايي كه مصلحت و مفسده اش معلوم نيست، از مولاي خود بخواهد.

ادب ديگر اين است كه گرچه همه امور به دست خدا است، اما كارها و حالت‌هايي كه همانند بيماري و فقر براي انسان مطلوب نيست، به خود نسبت دهد و كارهاي مطلوب را به خداوند، همان گونه كه حضرت ابراهيم(ع) اين ادب را مراعات نمود و مرض را به خود نسبت داد و گفت: وقتي كه مريض مي‌شوم، او شفايم مي‌دهد تا نشان دهد از خداي متعال جز جميل صادر نمي‌شود.

ادب ديگر اين است كه در رديف هر حاجتي اسمي از اسماي حسناي الهي متناسب با حاجتي كه از خدا مي‌خواهد، همچون «غفور»، «رحيم» و «سميع» قرار دهد و اسم شريف «رب» را در تمامي آن حوايج، تكرار كند.

 

 

منابع

ابن‌منظور، محمد، لسان العرب، بيروت، داراحياء التراث العربيه، 1416ق.

.امين، نصرت بيگم، مخزن العرفان، اصفهان، انجمن حمايت از خانواده هاي بي سرپرست، بي‌تا.

ابن كثير، اسماعيل، تفسير القرآن العظيم، بي‌جا، دار الاندلس، بي‌تا.

بغدادي، علي، تفسيرالخازن، مصر، مطبعة التقدم العلمية، بي‌تا

پيرو، آلن، فرهنگ علوم اجتماعي، ترجمه دكتر باقر ساروخاني، تهران، كيهان، 1370.

جرجاني، ابوالمحاسن، تفسير گازر(جلاءالاذهان و جلاءالاحزان)،1337.

دهخدا، علي اكبر، لغتنامه، تهران، دانشگاه تهران، 1325.

رازي، ابوالفتوح، تفسيرابوالفتوح رازي، بي‌جا، چاپخانه علميه، 1334 ش.

رازي ، فخرالدين، التفسيرالكبير، بيروت، دارالكتب العلميه، 1411 ق.

زمخشري، محمود، تفسير الكشاف، تهران، آفتاب، 1373.

شعاري‌نژاد، علي اكبر، فرهنگ علوم رفتاري، تهران، اميركبير، 1375.

طبرسي، ابي علي الفضل، تفسير مجمع البيان، بيروت، دارالاحياء التراث العربية، 1379 ق.

عباسي‌مقدم، مصطفي، نقش اسوه‌ها در تبليغ و تربيت، قم، دفتر تبليغات، 1379.

عروسي الحويزي، عبدعلي، تفسيرنورالثقلين، قم، مطبعة الحكمه، 1385 ش.

فيض كاشاني، ملامحسن، تفسيرالصافي،بيروت، مؤسسة الاعلمي للمطبوعات، 1362 ش.

قطب محمد، روش تربيتي اسلام، محمدمهدي جعفري، شيراز، دانشگاه شيراز، 1375.

قمي،عباس، سفينة البحار، كتابخانه سنايي، 1363.

لوبون، گوستاو، روح التربية، ترجمه عادل زعيتر، مصر، مطبعة داراحياء الكتب العربية، 1949م

ماسن، پاول هنري و ديگران، رشد و شخصيت كودك، ترجمه مهشيد ياسايي، تهران، مركز، 1380.

مجلسي، محمدباقر، بحار الانوار، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1362.

مراغي، احمد مصطفي، تفسير المراغي، بيروت، داراحياءالتراث العربي، 1985م.

مطهري، مرتضي، سيري در سيره نبوي، قم، صدرا، 1367.

مغنية، محمدجواد، التفسير الكاشف، بيروت، دارالعلم للملائين، 1981م.

مكارم، ناصرو ديگران، تفسير نمونه، تهران،دارالكتب الاسلاميه، 1366.

طباطبائي، سيدمحمدحسين، الميزان، ترجمه محمدباقر موسوي، قم، جامعه مدرسين، 1364.

ميبدي، رشيدالدين، كشف الاسرار و عدة الابرار، معروف به تفسير خواجه عبدا...انصاري، تهران، اميركبير، 1371.


* استاديار دانشگاه كاشان. دريافت: 5/8/88 ـ پديرش:15/1/89.

Hoseinzadh110110@yahoo.com


1. مرتضى مطهرى، سيرى در سيره نبوى، ص 188.

2. ابن كثير، تفسير ابن كثير، ج 5، ص160.

3. سيدمحمدحسين طباطبائي، الميزان، ترجمه سيدمحمدباقر موسوى، ج 15، ص 381.

4. علي‌اكبر دهخدا، لغت نامه، ج 2، ص 2779.

5. على اكبر شعارى نژاد، فرهنگ علوم رفتارى، ص 244.

6. همان ص 263.

7. مصطفى عباسى مقدم، نقش اسوه‌ها در تبليغ و تربيت، ص 17.

8. ر.ك: آلن پيرو، فرهنگ علوم اجتماعى، ترجمه دكتر باقر ساروخانى.

9. على اكبر شعارى نژاد، فرهنگ علوم رفتارى، ص 245.

10. پاول هنرى ماسن و ديگران، رشد و شخصيت كودك، ترجمه مهشيد ياسايى، ص 188.

11. محمد قطب، روش تربيتى اسلام، ص 251.

12. گوستاولبون، روح التربية، ص 339.

13. عباس قمى، سفينة البحار،ج 2، ص 278.

14. سيدمحمدحسين طباطبائي، الميزان، ج 6، ص 420.

15. سيد همان، ج 6، ص 420.

16. همان، ج 6 ص 380

17. همان، ج 6، ص 382.

18. همان، ج 6، ص 383.

19. همان، ج 8، ص 355.

20. همان، ج 15، ص 365.

21. ابوالمحاسن، تفسير گازر، ج 6، ص 19.

22. اين نكته در تفسير المراغى، ج 7، ص 62 نيز آمده است.

23. اين نكته را مرحوم علامه، نيز در ترجمه تفسير الميزان، ج 6، ص 414 آورده است.

24. اين نكته را ترجمه تفسير الميزان، ج 6، ص 414 و نيز فخرالدين رازى، التفسير الكبير، ج 6، ص 109 آورده است.

25. خواجه عبدالله انصارى، كشف الاسرار، ج 5، ص 610.